

تب انتظار
روح زمین لاله پرپر شده
جوی جنون اشک صنوبر شده
آه شقایق شده آوازها
شیونِ آتش شده پروازها
لاله بهر گوشه گرفته چراغ
دیده اش از عشق بگیرد سراغ
رنگ شب و سینه ی بیدادها
تیره شده آینه ی دادها
عشق شده کشتی طوفان زده
ساحل دل تشنه ی حرمان زده
آینه خونرنگ و پریشان شده
دیده ی نرگس چه هراسان شده
نیل شده یکسره غرق فسون
هست سرازیر به بَحرِ جنون
بطن زمان شعله ی بیداد شد
نطفه ی گل آتش فریاد شد
روز نهان در نگهِ شب شده
آه سحر خسته و پُر تب شده
ضجه ی گل سرزده از کوه طور
کی به تپد سینه ی صبح ظهور
تاب ندارد تبِ بی تاب ما
کی بسر آید شبِ بی خواب ما
کیست زداید غم دل های شب
کیست فروزد تن تنهای شب
لاله شده غرق تب انتظار
تا تو گشایی در باغ بهار
تا که سحر اشک صنوبر شود
یاس پر از عطر مکرّر شود
«سیّده فیروزه حافظیان شاعر معاصر»





