
چند شب دیگر تا وضع حمل بانو مانده، سربازان وحشی عباسی دم به دم سر زده به خانه امام بزرگوار میریزند. جاسوسان می خواهند از وجود موعود منتظر اطلاع پیدا کنند، اما در ظاهر هیچ یک از بانوان خانه امام (ع) آثار حمل دیده نمی شود. ظالمان دو رویان، ریاکاران و شیاطین از آمدن نور الهی با خبرند اما حیران وسرگردان بی هدف فشار را بر وجود مقدس حضرت هادی(ع) و اطرافیان ایشان به نهایت خود رسانده اند، اما شوق آمدن نور چشم کائنات نیز در قلب مومنان به نهایت رسیده، بانو نرجس نشسته بود. عروس خاندان پیامبر، شاهزاده خانم روم واز نسل شمعون پاک، وصی حضرت عیسی. به گذشته می اندیشید و اتفاقات غریب آن، در خردسالی پدر ومادر را از دست داده بود و نزد نیای خویش پادشاه روم رشد کرده بود.
پادشاه، این بازمانده پسرش را چون جان شیرین دوست داشت و برای تربیتش از هیچ چیز فروگذار نکرده بود. حتی استادان زبان عربی برای او آورده بود تا آن زبان که زبان علمی آن دوران بود را به دخترش بیاموزند. حالا زمانی رسید که این گل زیبا رشد کرده وجوانان بسیاری طالب ازدواج با او بودند. پادشاه از میان آنان پسر بزرگ برادر را برگزیید، جشن بزرگی در تالار اصلی بر پاشد. کشیشان در کنار درباریان ومیهمانان عالی مقام آماده بودند تا خطبه عقد شاهزاده خانم ملکا را برای پسر عمویش جاری کنند, ناگهان صلیبها شکست و جایگاه داماد فرو ریخت و او با صورت به زمین افتاد. کشیشان با ترس از شومی این ازدواج خبر دادند و پادشاه اندوهگین از تالار مرکزی به محل استراحت خویش رفت.خدمتکاران نیز شاهزاده خانم را به محل مخصوص بردند. روز بعد پادشاه دستور داد، دوباره قصر را زینت کنند، وبرادر زاده دومش را برای ازدواج با ملکا آماده کنند. همه قصر در تکاپو افتاد، تا شاید تلخی روز گذشته را از دلها بزداید. اما اراده خداوند به گونه ای دیگر بود. هنگام خطبه خواندن کشیشان فرا رسید و ناگهان صحنه دهشتناک دیروزین تکرار شد و داماد نگونسار دوم نیز بیهوش از تالار بیرون برده شد. روز بعد تمامین این ماجرا برای برادر کوچکتر اجرا شد و آن نگون بخت نیز به سر نوشت دو برادر خویش گرفتار شد. در این وقت دانشمندان مسیحی به حضور پادشاه رفتند وبه او گفتند که مروارید عفاف خویش را در پرده نگاه دارد تازمان مناسب برسد. شاه با پریشانی پذیرفت. در آن شب شاهزاده خانم بخواب رفت. در عالم رویا قصری از نور را مشاهده کرد. دریکسو حضرت محمد(ص) و امیرالمومنین(ع) وجوانی زیباروی ودر سوی دیگر حضرت مسیح(ع) وشمعون حواری جدش ایستاده بودند. وزمین وآسمان پر بود از فرشتگان. نفس ها در سینه حبس بود. تا اینکه حضرت ختمی مرتبت فرمودند: ای شمعون، ملکا دخترت را برای فرزندم خواستگاری می کنم. اشک شوق در چشمان شمعون حلقه زد. از شدت خوشحالی زبانش بند آمده بود. حضرت مسیح(ع) رو به او کرد وگفت: ای شمعون سعادت دو جهان به تو رو آورده و پیامبر خاتم (ص) دخترت را خواسته، جواب مثبت بده و شمعون با صدای بلند گفت: ای پیامبر خدا افتخاری از این بالاتر نیست. در این هنگام خطبه عقد جاری شد. ملکا بیدار شد، شگفت زده از رویایی که روشنتر از بیداری بود در خانه امام (ع) با لگد سرباز وحشی عباسی بشدت باز شد. بانوان حرم هر یک به سویی رفتند. بانو نرجس با آرامش در اتاق را بست و به کار خویش پرداخت. اما در دل تشویش داشت. خدایا خود وکودکم را به تو سپردم. به تو پناه می برم از شر آنچه آفریدی. صدای سربازان پیوسته به گوش می رسید، که به زنان جاسوس می گفتند، به دقت همه زنان را وارسی کنید. باید زنان باردار را بیابید و به نزد من بیاورید. پس از این سخن در اتاق بانو به شدت باز شد. دو زن جاسوس وارد اتاق شدند، بادیدن بانو جاسوس اولی گفت: او اینجا تنهاست بازرسی اش کنیم. زن دیگر گفت:عقلت کجارفته باید دنبال زنان باردار این خاندان بگردیم. این دختر به ظرافت و باریکی شاخه گل است.

یکی از جاسوسان به نزدیک بانو آمد وچانه او را با دست بالا برد. بی اختیار گفت:الله اکبر در زیبایی خاندان پیامبر بسیار دیده و شنیده بودم اما این عروس چهره ای چون ماه درخشان دارد، اما روح بانو در تلاطم بود، خدایا اگر اینان به وجود فرزندم پی برند. به محض به دنیا آمدن او را سر خواهند برید. ای بزرگ پروردگار فرزندم را از شر این فرعونیان حفظ کن چنان که موسی را در بطن مادرش حفظ کردی. در همین زمان در بشدت گشوده شد و بانویی با عظمت در درگاه دیده شد، که با فریادی علی وار به جاسوسان گفت:اینجا چه می کنید. مگر نباید به دنبال زنان باردار باشید، در اتاق نوعروسمان چه میکنید! بیرون… سر کرده نگهبانان که در حیاط بود به طرف صدا برگشت وآن دو را فرا خواند. بانو حکیمه در اتاق را بست و با نگرانی به سوی نرجس دوید و او را در آغوش کشید. سیل اشک از چشمان زیبای شاهزاده خانم جاری بود. از خوشحالی که خداوند مهربان گوهر یگانه اش را حفظ کرده، اما اضطراب جسم او را خسته کرده بود. پلکهایش سنگین شده بود و در آغوش بانو حکیمه احساس آرامش می کرد، چون آن روز بعد از آن رویای ملکوتی شاهزاده ملکا صورت چون آفتاب همسرش بیادش می آمد و فراق روح وجسمش را می کاست. بعد از آن رویای راستین دیگرخواب به چشمان شاهدخت زیبا نمی آمد و روز وشب از دوری همسر بی همتایش، برای او یکی شده. هیچ محرمی نبود تا از آتش درونش با او بگوید. جسم لطیف و نازکش چون شمع آب می شد وقلبش آرام نمی یافت. در بستر بیماری افتاد. شاه پریشان تمام پزشکان ماهر را به قصر خواند تا داروی درد دخترکش را بیابند. اما پزشکان به اتفاق از حیات او قطع امید کردند. قصر در غم فرو رفته بود. شاه در کنار بستر ملکا نشست و گفت:دختر شیرین تر از جانم چه خواسته ای داری، آنچه در توانم باشد برایت انجام می دهم. شاهدخت با صدایی غمین گفت:اسیران مسلمانی که زندانی ما هستند، را آزاد کن. شاه به سرعت دستور آزادی آن اسیران را صادر کرد. آن روز ملکا کمی چشمانش را توانست بگشاید. آن روز به پایان رسید، شب پرده سیاه خود را بر سر عالم کشید وشهر درسکوت به خواب رفت. رویایی راستین دیگری شاهدخت را احاطه کرد. صحنه ای بود پر از نور و آرامش، فرشتگان زمین و آسمان را پر کرده بودند. در یک سو بانویی با وقار وعظمت و دو بانوی دیگر در کنارش و در سویی او و مریم عذرا که به بانو سلام می دادند. ناگهان به سوی بانو دوید ودر حالیکه اشک از چشمان زیبایش جاری بود به دامان بانو اویخت وگفت:ای بانوی آفرینش، از همسرم یعنی فرزندتان گله دارم مراشیفته خود ساخته و اکنون به دیدارم نمی آید. بانو با مهر اورا در آغوش کشید و فرمود:دخترکم، مسلمان شو، تا این فراق به پایان برسد. ملکا زبان به شهادتین گشود از آن به بعد مولا امام حسن العسگری(ع) مرتب به دیدار او میامد. دوباره خورشید در زندگی او طلوع کرده بود.
روزی در قصر صحبت جنگ سپاه روم با مسلمانان را شنید. آن شب همسر بزرگوارش به او فرمود:لباس کنیزان را بپوش و ناشناس خود را میان همراهان سپاه پنهان کن و ملکا با سپاه نیای خود به سرزمین مسلمانان آمد. عده ای از همراهیان سپاه اسیر شدند، او با آنان بود. اسیران را در بازار شهر برای فروش گذاشتند، او خود را در میان جامه های کهنه و بلندش پیچیده و در گوشه ای دورتر از دیگران ایستاده بود. روز می رفت تا به پایان برسد. تمام اسیران را برای خدمت و تربیت برده بودند. شاهدخت با تشویش به اطراف می نگریست پیرمرد به او کمی نان داد وگفت:فرزندم جلوتر بیا تا تو را ببینند. در این شهر غریبی و باید به همراه یکی از مسلمانان بروی آنان از پیامبر (ص) آموخته اند که با اسیر مهربان باشند اگر هنر یا سوادی داری به آنها بیاموز،آن زمان آزادی تا برای خودت کار کنی و حتی به شهر و دیار خودت باز گردی. در همان هنگام مردی جلو آمد، تا ملکا را برانداز کند او با تشویش خود را کنار کشید و در جامه پنهان شد. مرد عرب از حیای او خوشش آمد وگفت کیسه ای زر برای این کنیز خواهم داد. شاهدخت ملتمسانه به پیرمرد چشم دوخت و او را قسم داد تا کمی صبر کند و بداند که سود خوبی نصیبش خواهد شد. پیرمرد مردد بود. ناگهان مرد تنومند دیگری از دور به طرف آنان آمد و با صدای بلند گفت:من از طرف امام هادی (ع) آمده ام، این دختر را به کیسه ای زر و کیسه ای نقره از تو می خرم. ملکا از پیرمرد خواست که او را به فرستاده امام هادی(ع) بفروشد و پیرمرد هم پذیرفت. شاهدخت سر به سوی آسمان کرد و خداوند یگانه مهربان را ستایش کرد و به همراه آن مرد به سوی همسر گرامیش روان شد. جنگی که روزها طول کشیده بود شاهدخت پری روی روم را که در ناز و نعمت بزرگ شده بود به رنج گرسنگی وتشنگی وکارهای طاقت فرسا انداخته بود. شاهدخت کاملا نیازمند بنظر می رسید. چون به خانه مولا امام هادی(ع) وارد شد. آقا به نو عروس خویش خوشامد گفتند و دستش را در دستان برومند حضرت امام یازدهم(ع) قرار دادند و به او فرمودند:
تو دختر عزیزم همچون گل زیبا وخوشبوی نرگس، به خاندان پیامبر وارد شدی، از امروز تو را نرگس می نامیم. آن وقت دستور دادند تا طبقی از طلای سرخ وگرانبها به پیش بانو نرگس نهادند و فرمودند:این زرها از آن توست. اگر می خواهی اینها راخرج کن ولباس وجواهر و خانه ای راحت و زیبا برای خود آماده کن, آن چنان که نو عروسان این کار را می کنند ویا اینها را در راه خدا ببخش ودر کنار دیگر زنان خاندان ساده زندگی کن و رضایت خداوند را در دنیا و آخرت بدست آور. نرگس بی درنگ به سوی امام هادی(ع) رفت و دستش را بوسید و گفت:مولای من زندگی با فرزند برومندتان هدیه بزرگ خداوند برای من است. هیچ چیز دیگر نمی خواهم، اینها را در راه خدا صرف کنید هر طوری که خود صلاح می دانید. امام هادی(ع) پیشانی او را بوسیدند و فرمودند:به تو مژده می دهم ای نرگس که تو مادر موعود منتظر خواهی بود. اشک شوق در چشمان زیبای نرگس حلقه زد.

روز چهاردهم ماه شعبان بود. بانو حکیمه روزی را در کنار برادر خود حضرت هادی(ع) گذرانده بود و می خواست به خانه بازگردد. ناگهان امام حسن العسگری(ع) فرمودند: عمه جان امشب را در کنار ما بمان تا چشمانت به دیدار موعود منتظر روشن گردد. بانو با تعجب گفت: اما من آثارحاملگی در هیچ یک از بانوان ندیدم. حضرت فرمودند، اوگل نرگس خواهد بود. آن چنان که خداوند موسی را در بطن مادر از فرعونیان حفظ کرد، موعود ما را نیز از شر ظالمان حفظ کرده و ظاهر نرگس با زنانی که حامله نیستند هیچ تفاوتی ندارد.
بانو با شادی گفت:حتما خواهم ماند و شتابان به اتاق نرگس رفت. با مهر او را می نگریست. او چون گلی نازک وباریک بود. نرگس گفت:جانم فدایت ای دختر پیامبر و حکیمه گفت: نه، جان من و همه آسمانها و زمین فدای تو و فرزندت و او را در آغوش کشید و غرق بوسه کرد. شب از نیمه گذشته بود. ستارگان در کنارماه کامل در آسمان می درخشیدند. نرگس در جای نماز خویش نشسته بود. آرام با کسی حرف میزد. حکیمه دست بر شانه اش نهاد و از او پرسید:
نرگس جان با که سخن می گفتی؟ بانو گفت:بافرزندم آنچنان که عیسی در بطن مریم با او سخن می گفت، حکیمه لبخند زد و خدا را به بزرگی یاد کرد. زمان می گذشت و هیچ گونه اثری از به دنیا آمدن کودک نبود. کمی مردد شد، به سوی حضرت عسگری(ع) آمد، قبل از اینکه سخنی بگوید، امام عسگری (ع) فرمودند:عمه عزیزم صبر کن، زمان به دنیا آمدن او بسیار نزدیک شده. بانو سر تکان داد وپیش نرگس باز گشت.خانه با نوری عجیب روشن شده بود. بانوانی سپید پوش در اطراف نرگس آمد و شد می کردند. او هرگز آنان را ندیده بود. انگار زمین با عرش یکی شده بود و زنان بهشتی نرگس عزیزش را آماده می کردند. کوبه در به آهستگی به صدا در آمد. فقط دو ضربه، وقتی در را گشودند. پیر زن سیه چرده ای گفت: قابله هستم. ترس تمام وجود حکیمه را احاطه کرد، او از پیروان مذهبی دیگر بود.
حضرت عسگری (ع) فرمودند: نترس عمه جان او شاهدی است که آنچه را دیده به نزدیکانش می گوید و با جمعی که به او اعتماد دارند به برکت مولود ما هدایت می شوند. اوشاهد معجزات دوازدهمین جانشین پیامبرص خداست. در حیاط خانه گروهی ایستاده بودند. انگار آماده اجرای فرمان حضرت هستند. حکیمه به آقا نگاهی پرسشگر انداخت و حضرت با لبخند آرامش بخش فرمودند: اینها گنجینه داران ماورا خاک هستند. با اجازه خداوند آمده اند تا چشمشان به دیدار موعود ما روشن شود.
این داستان ادامه دارد …

منبع حکایت: کتاب النجم الثاقب
نوشته: میرزا حسین طبرسی، ملقب به محدث نوری
تنظیم کننده و نویسنده: زهره شالچی



