“کارلوس کاستاندا” در مجموعه آثارش که در آن یک دانشجوی رشته مردم‌شناسی دانشگاه کالیفرنیا ضمن آشنایی با یک پیرمرد سرخپوست مکزیکی به دنیای عجیب و متافیزیکی عرفان او راه می‌یابد، جملاتی را از زبان دون خوان(پیرمردسرخپوست) بیان می‌کند که به نظر می‌رسد به شکلی گسترش و تسری دیدگاه‌های عرفانی را در جهان امروز نمایان می‌سازد. او معتقد است که در جهان هم نقطه خوب وجود دارد و هم نقطه بد. همانقدر که مکان خوب به انسان قدرت و شادی می‌بخشد نقطه بد موجب ضعف و ادبار می‌شود و ای بسا که انسان را بکشد؛ حتی تغییر رنگ به افزایش یا کاهش اقتدار مربوط می‌شود.

بر همین مبنا، پیرمردگزارشات داستانی کاستاندا به بیان قانونی می‌پردازد که به آن «مکان اقتدار» لقب داده است و معتقد است دست‌یابی به این مکان می‌تواند سرنوشت انسان را دگرگون نماید:

«هر انسانی یک مکان اقتدار دارد؛ مکانی که اگر آنجا بنشیند در بهترین وضعیت ممکن خواهد بود، مثل جای خود من(دون خوان) که در واقع برای من مکان اقتدار است، تو مرید نوآموز باید بتوانی در محدوده این ایوان(محلی که حضور دارند) جایی برای خودت پیدا کنی که در آنجا بیش از هر جای دیگری احساس قدرت و نشاط کنی؛ جایی که مکان اقتدار توست. به‌خاطر داشته باش که فقط یک نقطه وجود دارد که می‌تواند مکان اقتدار تو باشد، من آن نقطه را می‌شناسم.۱»

اینگونه اعتقاد و تفکری که به نقاط خاصی تقدس و تمرکز می‌بخشد البته کشف و نقل تازه‌ای نیست و در تمامی ادیان و نحله‌ها و شاخه‌های عرفانی و آیینی نیز می‌توان ردپایی از آن یافت. بدین شیوه در اساطیر یونان، مصر، بین‌النهرین و۰۰۰ مکان‌هایی چون غارها، کوه‌ها، رودخانه‌ها و درختان تعیین و تقدس یافته، و مامن و ملجا تجمع، برگزاری آیین‌ها و تزکیه انفاس بوده‌اند. در عرفان و شریعت اسلامی نیز مکان‌های مقدسی چون کعبه که برخی متفکران اسلامی معتقدند در مرکزیت قطب جهان قرار دارد، غارحرا، بیت‌المقدس و۰۰۰ آنچنان جایگاه و مرکزیت یگانه‌ای دارند که تقریباً‌ تمامی اندیشه و قلوب مسلمانان را به شیوه‌ای خاص و عاشقانه به یکدیگر پیوند می‌زنند و به ایجاد پلی مستحکم در میان آنان منجر گردیده‌اند. آنچه دون‌خوان در خصوص نقطه اقتدار هر انسانی در جهان هستی از آن سخن می‌گوید وضعیت پیچیده و ویژه‌ای را رقم می‌زند که اندیشه به آن همچون ورود به یک لابیرنت، پرپیچ و خم و دست نایافتنی می‌نماید، بدین معنا که اگر جهان سرشار از نقاط خوب و بد و نقاط اقتدار باشد و هر نقطه اقتداری برای یک فرد خاص نسبت به دیگری نقطه ضعف، ناکافی یا خنثی قرار گیرد وضعیت فوق‌العاده ویژه‌ای جهت چینش و قرارگیری مطلوب هر جمع فراهم خواهد آورد. به حدی این گونه چینش‌ها و تعیین اجتماعات آن هم فقط در یک نقطه کوچک از کره خاکی برای ایجاد تعادل، تناسب و تفاهم داری پیچیدگی و تکثر است که ذهن از پیگیری بخشی از آن نیز عاجز خواهد ماند.

اینکه انسانی حقیقتاً در مکان اقتدار خود قرار گیرد و بتواند از آن جایگاهی که در آن قرار دارد نهایت توان و انرژی پتانسیل خود را با هدفمندی بکار گیرد، شاید کمی ساده‌لوحانه و فکری دم دستی باشد و روشن است که منظور کاستاندا از طرح مکان اقتدار نیز بدین سادگی قابل دست‌یابی نیست، بلکه موضوع پیچیده‌تری که در پس این ایده پنهان است دریافت انرژی احیا، نوزایی و خلاقیت در بهره‌گیری از مکانی مناسب‌تر و با تمرکز و درایتی فراوان‌تر است؛ بدین معنا که قرار یافتن انسان در مکانی متناسب با چینش دیگر مخلوقات، موجودات و امکانات پیرامونی خود، می‌تواند واسطه‌ای باشد برای قرار گرفتن در گردونه‌ای که بتوان از آن بعنوان خرده دستگاه و مداری فرعی انرژی گرفت و اعتلا یافت. قرار گرفتن در مکان اقتدار، به دیگر معنا، راه یافتن امکانات قابل توجه و بهره‌برداری انسان به لحاظ معنوی و درونی در چرخه تولید و یا تعالی هستی است. بدین سان وقتی انسانی در مکان ویژه خود قرار می‌گیرد، چون دیگر منفرد و متکی به نفس مجرد خود نیست، طبعاً به بخش پرانرژی دیگری از هستی خواهد پیوست که امکان فعالیت او را مضاعف و حتی غیرقابل تصور خواهد نمود.

اما بخش پیچیده‌‌تر این تصور قرار گرفتن جمعی انسانی با هدف و انگیزه‌ای یکسان در چرخه اقتداری یکپارچه است؛ به گونه‌ای که دریافت متناسب جایگاه هریک در مکان اقتدار مناسب خود، منجر به ایجاد زنجیره‌ای پیوسته وهدفمند باشد و هر بخش از انرژی یکی، به تزاید انرژی و انگیزه جمع بیفزاید و به شکل ایده‌آل خود، جمع را در ایجاد مرکزی قدرتمند برای دست‌یابی به مکان اقتدار جمعی همراهی نماید. ایجاد چنین زنجیره مستحکمی آنچنان بی‌نظیر خواهد بود که قطعاً‌ تصور اثرگذاری آن تنها با قالب اسطوره قابل تبیین خواهد شد.

مکان‌های مرغان منطق‌الطیر

در منطق‌الطیر عطار آنچه رخ می‌دهد، پروسه و سفری معنوی ا‌ست که به یافتن یک «مکان اقتدار جمعی» منجر می‌شود و این معنا که آن «مکان جمعی» در حقیقت چیزی نیست جز یگانگی و وحدت اقتدار «جمعی از انفاس» که هفت وادی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و خودفراموشی را طی می‌کنند و خالق مکانی مقدس می‌شوند که مکان وحدت و اقتدار است.

اما آغاز این سفر یک اتفاق ساده و بی‌هدف نیست. تنها موجود داستان منطق‌الطیر که از ابتدای قصه عطار، مکان اقتدار خود را یافته و آرزومند یافتن جایگاهی همیشگی و جاودانه است، هدهدمی‌باشد.

مرحبا ای هدهد هادی‌شده
در حقیقت پیک هر وادی شده

و اوست که با یافتن شیرینی این مکان فردی، تلاش دارد تا ضمن درک لذت راه‌یابی به وادی حقیقت، اقتدار معنوی جمعی را نیز بازیابد. این میل به یافتن آن جایگاه قدرتمندانه، نه یک میل تنها، بلکه الهامی خارج از خود است.

بدین‌سان هدهد بعنوان نقطه‌ای شاخص،آغازگر خطی است که در انتها باید به دایره‌ای پیوسته ختم شود، دایره‌ای که نقطه نقطه آن مکمل یکدیگر باشند. ابتدا مرغان جمعی را تشکیل می‌دهند تا برای خود پادشاهی را انتخاب کنند.

مجمعی کردند مرغان جهان
هر چه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان و روزگار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار
از چه رو اقلیم ما را شاه نیست
بیش از این بی‌شاه بودن راه نیست

این اجتماع، جمعی مقتدر نیست چرا که لوازم اقتدار را دارا نمی‌باشد؛ اولاً هیچ‌یک از مرغان جز در زبان چیزی را طلب نمی‌کنند. ثانیاً هریک از مرغان در جایگاهی سخت سست بنیاد و بیمار قرار دارند و چنان که بعداً هدهد اشاره می‌کند هریک به مصیبت و ضعف و افتی گرفتار هستند. در نتیجه روشن است که آنان تنها به دلیل سستی بنیان زندگی خود و گرفتار شدن به روزگار پریشانی و ناامیدی که ناشی از ضعف وگرفتار شدن آنان درروزمرگی و تنهایی است، تن به خواستن یک پادشاه می‌دهند.

اما در این میان هدهد که به جهت قرارگرفتن در پایگاه اندیشه و تعقل و چرخه‌ای از بینش و اندیشه، به آگاهی اسرار دست‌یافته، قدم پیش می‌نهد تا بتواند جمع پریشان و آشفته مرغان را به سمت و سویی راهبری کندکه می‌توان در آن جایگاه به توحید و یگانگی و یکدلی دست یافت.

دست‌یابی هدهد به این مکان اقتدار بی‌دلیل و آسان نبوده است، او مسیر سخت و پر خطری را در راه رسیدن به این جایگاه طی کرده، چنان که می‌گوید:

سال‌ها در بحر و بر می‌گشته‌ام
پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام
وادی و کوه و بیابان رفته‌ام
عالمی در عهد طوفان رفته‌ام
با سلیمان در سفرها بوده‌ام
عرصه عالم بسی پیموده‌ام

انرژی و تلاش هدهد برای اقناع دیگر پرندگان که هریک در وضعیتی نفسانی و ناآگاهانه قرار دارند بسیار است. هریک از طیور در جایگاهی از بی‌ثباتی و ناامنی قرار گرفته‌اند و این موقعیت‌های فراوان بی‌هدفی، هرگز، در مسیری اقتدارآفرین و واحد حرکت نمی‌کند. بلبل نماینده انسان‌های شیفته و عاشق پیشه است که به عشقی کوچک و زمینی دلخوشند و به واقعیتی فراتر نمی‌اندیشند.

طاقت سیمرغ نارد بلبلی
بلبلی را بس بود عشق گلی

این جایگاه سست و کم‌مقدار اگر چه همچنان شوق ماندن و زندگی کردن را هر از گاهی در وجود زنده می‌کند اما پایدار و باثبات نیست، از این‌رو سیمرغ به ضعف این موقعیت خیالی و کم‌اثر اشاره می‌کند.

در گذر از گل که گل هر نوبهار
بر تو می‌خندد نه در تو شرم دار

طوطی سمبل آدم‌های خطیب و شاعرپیشه است و در جایگاهی قرار دارد که به ارائه کلامی در وصف عشقی که آن را بلند می‌پندارد دلخوش است و خود را به آنچه که هست دلخوش کرده است.

من نیارم در بر سیمرغ تاب
بس بود از چشمه خضرم یک آب

اما هدهد از او می‌خواهد تا موقعیت خود را ارتقا بخشد و در جایگاه مردان جانباز راه قرار گیرد.

جان چه خواهی کرد؟ بر جانان فشان!
در ره جانان چون مردان، جان فشان

طاووس سمبل آدم‌های مغرور و متکبر است و در آن مکان قرار گرفته که جز جلوه‌گری خود هیچ‌چیز نمی‌بیند، لذا احساس او این است که بازگشت به بهشت برین با عبادت درگاه حق کافی است و به وصال جایگاهی قدرتمند در جهان دل نمی‌بندد.

کی بود سیمرغ را پروای من
بس بود فردوس اعلی جای من
من ندارم در جهان کار دگر
تا بهشتم ره دهد بار دگر
هدهد تلاش می‌کند جایگاهی والاتر را که دست‌یابی به صاحبخانه(بهشت) است برای او تبیین کند.

گو بیا نزدیک او این ز آن به است
خانه کی از حضرت سلطان به است
حضرت حق است دریای عظیم
قطره خرد است جنات نعیم

به همین منوال هریک از مرغان در موقعیتی همنشین با ضعف و عدم تثبیت قرار دارند.«بط» مبتلا به وسواس ظاهری در تطهیر و شست‌وشوی ظاهر است.کبک در جایگاه گوهر پرستان و دوستدار جواهر و ثروت قرار دارد. همای شیفته موقعیت اجتماعی و نفوذ و اقتدار ظاهری‌ست و همچنین با زهد و گوشه‌نشینی جهت نفوذ در ارباب حکومت تلاش دارد.«باز» می‌کوشد همنشین پادشاهان و بزرگان باشد. بوتیمار اندوه زده و افسرده است،«بوف» عزلت طلب و گوشه‌گیر است و کنج ویرانه‌ها را می‌جوید، دل از جامعه بریده و غرق در خویش است، و صعوه (گنجشک) توانایی خود را برای قرار گرفتن در جایگاهی که دیدار حق میسور شود انکار می‌کند. این جایگاه‌های متزلزل که در نتیجه اتکا به آن، مرغان دچار انفعال، عدم تحرک و تدبر شده‌اند، یک‌یک با استدلال‌های عقلانی و حکایات و روایات داستانی هدهد تا اندازه‌ای برای طیور آشکار می‌شود. آنها در می‌یابند در موقعیتی که قرار گرفته‌اند، دچار مشکلاتی هستند که در صورت عدم گذر از موقعیت ثابت خود امکان یافتن جایگاه و موقعیتی فراتر را نخواهند داشت.

جایگاه اقتدار جمعی در فلسفه و عرفان

«لایب‌نیتس» از بزرگ‌ترین فیلسوفان عقل‌گرای قرن هفدهم و بنیان‌گذار نظریه مونادولوژی می‌گوید: «هرچیز مادی قابل آن است که به چیزی غیر مادی منحل یا برگردانده شود.۲»

این دیدگاه که نشأت گرفته از نظریه‌ای علمی و فلسفی است، قابلیت ایجاد فضایی متافیزیکی در امکانات مادی و روابط ما بین آنان را تصدیق می‌کند. به واقع این نظریه به شکلی تکمیل‌کننده یا توجیه‌کننده یک دیدگاه عرفانی در فرهنگ‌اسلامی است که از ابن‌عربی نشأت گرفته و توسط فیلسوف متقدم بر لایب‌نیتس یعنی اسپینوزا به شکلی جهانی‌تر بازگو شده است. از نظر ملاصدرا «وجود حقیقتی است واحد لکن دارای مراتب شدت و ضعف، بدین نحو که از واجب‌الوجود تا هیولا یک وجود بیش نیست که در عین حال بدلیل شدت و ضعف، به مراتب مشخص و متمایز منقسم گردیده است.۳»

اسپینوزا نیز کل وجود را «جوهریکتا» می‌داند که این کل مطلق شامل همه‌چیز، در واقع همه طبیعت، یعنی دنیای مادی و زمان است که در عین حال همان خداست.۴

بر مبنای همین نگرش به جهان هستی یعنی کل‌بودن یکسره آن و تکمیل‌کنندگی اجزا است که تمامی موجودات حاضر در جهان خلقت در فلسفه و عرفان با این رویکرد جایگاهی ویژه و منحصر به خود را دارا خواهند بود. این نقاط در کنار یکدیگر بوجودآورنده روح و ذاتی قدرتمند هستند که هگل از آن با عنوان geist (روح) نام می‌برد.

لایب‌نیتس جهان را حقیقتی می‌داند که از نقاطی فلسفی متمایل به روح شکل گرفته‌اند و آن را موناد می‌نامند. او می‌گوید«جهان حقیقتی از بی‌نهایت نقطه‌های فلسفی ساخته شده و چون این نقاط بدون بعد و بخش‌ناپذیر، مادی نیستند، پس لاجرم باید روحی باشند، پس جهان عبارت از بی‌نهایت امور نقطه مانند روحی است.۵»

این موضوع را بارکلی فیلسوف متاخر از لایب‌نیتس در قرن هیجدهم اینگونه تکمیل می‌کند که«روح نامتناهی و ناکرامندی وجود دارد که همان خداست، روح‌های متناهی و کرانمندی هم وجود دارند که ما باشیم. خدا ما را آفریده و از طریق جهان خودش با ما در ارتباط است. خداست که همه تجربه‌هایی را که برای ما حاصل می‌شود به ما می‌دهد، بنابراین آنچه ما اسمش را جهان گذاشته‌ایم در حقیقت به منزله زبان خداست و نظم‌های قابل فهم در جهان به مثابه قواعد صرف و نحو آن زبان است؛ یعنی ساخت سخنانی که خدا خطاب به اذهان انسانی ما می‌گوید.۶»

در واقع آنچه موجب قدرتمند شدن و اقتدار جمع می‌شود چیزی نیست جز وجودی نامتناهی و متافیزیک که در پس هر ذره پنهان است و همچون قانون متعارف فیزیکی که از جمع و حجم بیش‌تر تراکمی افزون‌تر می‌آفریند از پیوند و پیوستگی ما بین عناصر بسیط نیز پیوندی قدرتمند و در نتیجه پر اقتدارتر را رقم می‌زند. توانمندی و انرژی معطوف و متمرکز در پس یک جمعیت و تکثر همسو آن چنان است که نه تنها موجبات ایجاد انرژی مضاعف و غیرقابل توصیفی را در ارتباط با فضای خارجی خود ایجاد می‌کند، بلکه در هریک از اجزا و اعضای به هم پیوسته و متمرکز گروه پیوندیافته نیز اعتماد و انرژی یکسان و متمرکزی را فراهم می‌نماید. در حقیقت در این وضعیت است که دیگر مکان‌مندی برای یک جمع چیزی نیست جز قرارداشتن در یک زنجیره بهم پیوسته و منتزع از محیط پیرامونی و در نتیجه بی‌مکان، و اگر بتوان شمایی هندسی را برای این انرژی متمرکز در نظر گرفت چیزی نخواهد بود جز شکلی دایره‌وار که به تساوی هر نقطه از این دایره در گردونه انرژی زائی خود هماهنگ و همسو خواهد بود. اما در این میان این تنها مکان نیست که در پیوستگی جمیع اجزای یک روح پنهان در پس ظاهری مادی از میان خواهد رفت، بلکه زمان نیز در این پایگاه چیزی جز توالی و ترتیب اجزا و انجام حوادث نخواهد بود؛ چرا که در کنش و واکنش میان اجزا و اعضا دیگر چیزی به نام فاصله و تلاقی معنایی نخواهد داشت. بدین جهت است که«هیوم» زمان را تنها ترتیب خاصی می‌داند که بر ادراک ما حاکم است. او می‌گوید«اگر بگویم پنج نتی که کسی روی فلوت می‌زند در زمان حادث می‌شوند، غرضمان براستی جز این نیست که این پنج نت بتوالی یا پشت‌سرهم زده شده است.۷»

با از میان رفتن معنی زمان و مکان در میان ذرات به هم پیوسته و تمرکز یافته در یک جمع که در جایگاه اقتدار قرار گرفته‌اند در حقیقت عناصر از روح و ذاتی کاملاً بسیط و همگون بهره‌مند خواهند بود که در میان آنان هیچ‌گونه منیت و شاخصه‌ای برای زمان‌مند شدن و مکان یافتن خلق نخواهد گردید، لذا آنچه باقی می‌ماند یکی شدن معنا و اراده و در نتیجه تبدیل شدن به وحدت است.

راه‌های اقتدار

راهی که پرندگان عطار برای رسیدن به کوه قاف و یافتن سیمرغ طی می‌کنند مسیری پرخطر، هولناک و دیریافت است و بدین گونه است که هفت وادی طی شده، توسط هزاران هزار راهرو در نهایت با سی پرنده پایان می‌یابد. «سی» مرغی که سرانجام به مرحله خودفراموشی و فنا می‌رسند و خود را در دیگری و دیگری را در خود می‌یابند.

حرکتی که پرندگان عطار آغاز می‌کنند در ابتدا حرکتی مادی است که بر مبنای تعقل و تفکر شکل می‌گیرد؛ یعنی جستجو در احوال مادی روزگار خود و تلاش برای دست‌یابی به زندگی و اجتماعی بهتر. هر پرنده از جایگاه فردی و موجود بودن خود با توجه به قوه تعقل و تمیزش در پی آن است که سامانی برتر را بر احوال مادی خود حاکم کند و این طبیعتی است که در وجود هر موجود قابل بازیافت و مشاهده است. حتی هیوم این مطلب را واضح فرض می‌کند که جانوران می‌توانند استدلال کنند، البته نه استدلال ریاضی، بلکه درست به همان نحو که ما معمولاً در زندگی روزانه استدلال می‌کنیم؛ مثلاً وقتی صدای مخصوصی به گوشمان می‌خورد نتیجه می‌گیریم که اتوبوس در حال نزدیک شدن است. به عقیده او این نشان می‌دهد که اینگونه استنتاج‌ها به وسیله ساز وکارهای ساده روانی امکان‌پذیر می‌شوند نه به کمک روش‌های پر طول و تفصیل منطقی. پس در نتیجه اتفاقی که در ابتدا برای مرغان خلق‌شده توسط عطار می‌افتد اتفاق خارق‌العاده‌ای نیست؛ تعدادی موجودات زندگی تلاش می‌کنند به وسیله عقل خود سروسامانی به زندگیشان بدهند. اما آنچه موجب می‌شود این سازوکار ساده روانی به شکلی پیچیده و عمیق بطرف تکامل حرکت کند وجود راهنمایی است که مکان اقتدار فردی خود را یافته است و در نتیجه جمع را از فضایی متکی به محاسبات ساده و پیش‌پا افتاده به سمت‌وسوی اندیشه‌ای برتر و فراتر سوق می‌دهد. اینکه چگونه بتوان جماعتی از موجودات را با تدبیر و سخنوری راهبری کرد و ظرافت پیچیده را برای آنان تبیین و آنان را وادار به حرکت نمود هنر و معجزه‌ای است که تنها از قدرتی ماورایی نشأت می‌گیرد.کانت می‌گوید:اخلاق، سلوک و رفتار ما را به شرط‌هایی مقید می‌کند که قبولشان نزد هر جماعتی از موجودات متعقل واجب است و فقط یک مجموعه از چنین شرط‌های مشخص هست که از بوته آزمایش قابلیت قبول نزد عقل، موفق بیرون می‌آید.۸

پس بنابراین زمینه‌های لازم برای درک در ما وجود دارد و هر سخن و هر بازی زبانی نمی‌تواند اثرمند باشد. بدین جهت است که نقل حکایات توسط هدهد در هر وضعیت متناسب با مجلس و جایگاه و در نتیجه در جهت اثرگذاری بیش‌تر انتخاب و عنوان می‌شود. ویلیام جیمز روشنایی بخشیدن به قلب و درون‌نگری را در تعالی روح مؤثر می‌داند: «کمی به قلب خود روشنایی بدهید، می‌بینید که بدی‌ها و زشتی‌ها از میان می‌رود. ساعتی در خود بنگر، باطن و درون خود را تقویت کن و روح خود را استعلا بخش.۹»

راهکار و پیشنهاد هدهد برای تغییر جایگاه مرغان و درک آنان از مراتب عشق در خصوص هر مرغ متفاوت است و یک پیشنهاد جمعی نیست. هریک از مرغان به تناسب کاستی‌های خود باید راهی را در جهت ترقی و تحول در پیش گیرند. گرچه مسیر کلی حرکت یکی است، اما قبل از این حرکت جمعی باید حرکتی در درون هر یک از اجزا به تناسب حال خودشان صورت پذیرد. در آثار کاستاندا راهکار کلی مریدان برای دست‌یابی به حقیقت و جایگاه برتر،گذر از راه‌های چهارگانه‌ای است که به ترتیب شامل موارد زیر است:

– رهایی از ترس
– بصیرت
– رهایی از قدرت
– رهایی از کهولت و پیری

هر مریدی که این مسیر را به سلامت طی طریق کند به بالاترین مرتبه از کمال خود دست یافته است. اما در شیوه عطار قبل از آنکه طی طریق جمعی آغاز شود ترمیم نقاط آسیب‌پذیر فردی مریدان آغاز می‌شود. یکی باید از ترس رهایی یابد و دیگری طمع را رها کند، پرنده دیگر به صبر و بردباری دعوت می‌شود و دیگر مرغ باید از گوشه‌نشینی و عزلت‌طلبی رها شود. و بدین‌گونه به جای ارائه راه‌حلی کلی و جمعی برای هریک از مرغان به تناسب بیماری روح و روان آنان درمانی پیشنهاد می‌شود.

“هگل” معتقد است که آنچه به عنوان بیماری و ضعف در درون انسان رخ می‌نماید در حقیقت به طریقی«ازخودبیگانگی» است. مقصود او از این موضوع این است که چیزی که در واقع خود ماست یا جزئی از ماست خارجی و بیگانه و معاند به نظرمان برسد. او تصویری ارائه می‌دهد از آنچه اسمش را«جان ناخوش» می‌گذارد که شکل بیگانه‌ شده‌ای از دینداری است.«جان ناخوش» به معنای(جان) کسی است که به درگاه خدایی که به نظر او توانای‌مطلق و دانای‌مطلق و خیرمطلق است دعا می‌کند و به خودش به چشم موجودی ناتوان و نادان و پست و حقیر می‌نگرد. این شخص خوش نیست چون خودش را خوار و خفیف می‌کند وهمه آن صفات خوب را به ذاتی نسبت می‌دهد که می‌پندارد جدا از خود اوست.

هگل می‌گوید این درست نیست. ما در واقع جزئی از خدا هستیم یا به تعبیر دیگر، صفات خودمان را به او نسبت می‌دهیم. راه فائق آمدن بر اینگونه بیگانگی پی‌بردن به این است که ما و خدا یکی هستیم و صفاتی که به خدا نسبت می‌دهیم صفات خود ماست، نه چیزی جدا و بیگانه از ما.

این نظرگاه هگل اشاره به این اعتقاد اسلامی است که صفات رحمانی خداوند را به نحوی در بندگان متجلی می‌بیند. بندگانی که خود را یافته‌اند و دست به خودشناسی زده‌اند در واقع انوار حق را در درون خود متجلی یافته و خود را جزئی منتسب به صفاتی از ذات باری تعالی می‌بینند.

عطار بر همین طریق، مرغان را وقتی به خود می‌رسند و خود را می‌یابند مستهظر به صفات رحمانی می‌داند.

جان آن مرغان ز تشویش و حیا
شد فنای محض و تن شد توتیا
چون شدند از کل‌کل پاک آن همه
یافتند از نور حضرت جان همه

و حتی تا بدانجا پیش می‌رود که حضرت حق را آیینه‌ای از وجود کمال‌یافته انسان می‌داند،کما اینکه خداوند متعال نیز روح خود را تجلی یافته در جسم انسان می‌داند.

بی‌زبان آمد از آن حضرت جواب
کآینه است آن حضرت چون آفتاب
هرکه آید، خویشتن بیند درو
جان و تن هم جان و تن بیند درو
چون شما «سی»مرغ اینجا آمدید
سی در این آیینه پیدا آمدید

بر همین راستا هگل انسان دست یافته به خود و دور شده از خودناشناسی و خودبیگانگی را کامل‌ترین انسان می‌داند. معرفت مطلق از نظر هگل هنگامی است که ذهن به معنای مطلق به خودش به عنوان واقعیت قصوا دست پیدا کند و به این ترتیب می‌بینید که هر چیزی که بیگانه و معاند با خودش انگاشته شده در واقع بخشی از خودش بوده است و آن‌گاه در حقیقت حالت آزادی مطلق هم برای انسان حادث می‌شود چون اکنون ذهن به جای اینکه مهارش به دست نیرویی خارجی باشد قادر است خودش جهان را به شیوه عقلانی نظم و سامان بدهد. این کار ممکن نیست مگر وقتی که ذهن به معنای مطلق متوجه شود که جهان در واقع خود اوست در آن زمانه تنها کاری که ذهن برای سامان دادن جهان به نحو عقلی باید بکند اجرای اصول عقلانی خودش در دنیاست.۱۰

از نظر هگل درنهایت معرفت به ذات یا خودشناسی مبدل به آزادی می‌شود، چون به نظر او ذهن در معنای مطلق خود واقعیت قصوای جهان است.

پرندگان دربند منطق‌الطیر عطار گرچه یکی یکی در مسیر رسیدن به حقیقت قربانی می‌شوند اما سرانجام آنان که باقی می‌مانند به آزادی دست می‌یابند؛ آزادیی که آن را در وجود آیینه تمام‌نمای حق پیدا می‌کنند. دست‌یابی مرغان به آزادی ناشی از یکی شدن آنان و عدم تعارض آنان در درک معنای حقیقی جهان است. لذا چون تبدیل به یک کل می‌شوند به هنر حقیقی دست می‌یابند؛ چنان که کی‌یرکگور می‌گوید:

آنگاه که مرد اخلاقی وظیفه خود را انجام ‌داد، می‌رسد به اینکه انسان یگانه بشود، یعنی هیچ‌کس مانند او نباشد و در عین حال انسان عام و کلی باشد. البته انسان یگانه بودن به خودی خود حالت چنان برتری نیست و هرکس مانند سایر فرآورده‌های طبیعت دارای این خصوصیت است، اما در زندگانی، هنر حقیقی همان عام و کلی بودن در عین خاص و یگانه بودن است.۱۱

آیت‌الله جوادی‌آملی در خصوص مرحوم علامه سیدحسین‌طباطبایی و در مقدمه ترجمه کتاب نهایه‌الحکمه او می‌نویسد که علامه کلیات[کلی منطقی در مقابل جزئی] را بدون تمثل مصادیق خارجی آن درک کرده بود؛ این درک از کلی در حقیقت موجب می‌شود انسان در جایگاه مجردات قرار گیرد، یعنی از کالبد و تخته‌بند تن رها شده و به آزادی مطلق برسد. دست‌یابی به این تکامل در دوران حیات سعادتی است که بسیار بعید اما لذت‌بخش و خواستنی و نهایت آرزوی انسان است.

شیخ‌الرئیس ابوعلی‌سینا نیز در یکی از رسائل خود در بیان عشق نفوس ‌الهیه می‌نویسد:

«نفوس به طریق مطلق اعم از اینکه بشریه باشد یا ملکیه، شایسته و سزاوار نیست که بر آنها صفت الهیت گفته شود مگر آنکه فائز شوند به معرفت حق‌تعالی، زیرا که اتصاف این نفوس به صفت کمال وقتی‌ است که احاطه نمایند به معقولات معلومه. راهی نیست به شناسایی معقولات معلومه مگر پس از اینکه شناخته باشند علل حقیقیه را، خصوصاً علت اولی.»۱۲

در همین معنا کی‌یرکگور بین سه نوع دیدگاه استحسانی، اخلاقی و مذهبی وجه تمایز ویژه‌ای به وجود می‌آورد. این شیوه نگرش شیوه‌های زیست سه‌گانه و متفاوتی را نیز برای انسان متصور می‌شود که «کگور» آنها را نواحی وجود می‌نامد. از نظر او انسان‌ها در سه مرحله زیبایی‌پرستی، اخلاقی و مذهبی نیز می‌توانند زندگی کنند و هریک از مراحل را در صورت دریافت و درک حقیقت والاتر به سوی تکامل طی نمایند«زیبا‌پرست برای «آن‌و دم» به سر می‌برد، فرد اخلاقی برای طول زمان زندگی می‌کند و فرد مذهبی در ارتباط پرامید برای ابدیت می‌زید.»۱۳

والاترین درجه‌ای که کی‌یرکگور برای زندگی و نفوس انسانی قائل است همان مرحله زندگی مذهبی است که انسان در آن به حقیقت جهان دست یافته و برای ابدیت زندگی می‌کند.

بدین طریق می‌بینیم که آنچه عطار در منطق‌الطیر در جهت دست‌یابی موجودات به مراحل تکاملی برتر به تصویر درآمده، حقیقتی کتمان‌ناپذیر است که آن را می‌توان در اندیشه متفکران و عرفا و فیلسوفان هر دوره‌ای نیز جستجو کرد.

حتی اندیشمندان اگزیستانسیالیسم(اصالت وجود) نیز توانایی انسان را به لحاظ دارا بودن قابلیت‌های تعالی و تغییر موقعیت انکار نمی‌کند. گابریل مارسل یکی از فلاسفه این نحله فکری می‌گوید: از لحاظ داشتن انسان «هم‌سطح» اشیا می‌گردد و حال آنکه آدمی از این سطح تعالی می‌جوید و یک هست و یک وجود است.۱۴ و هست بودن جایگاهی است که از نظر متفکران با گرایش دینی اصالت وجود از جمله یاسپرس، مارسل و کی‌یرکگور انسان در آن می‌تواند فرایندی را برای جداشدن از شیء‌وارگی و جمود طی نماید.

حتی هایدگر نیز برای انسان موقعیتی را قائل است که هم می‌تواند بعنوان موجودی انسانی بر یک کل دلالت کند و هم بر یک موجود مصداقی. و درباره ما گاهی با این عنوان صحبت می‌کند که بکلی در موقعیت مشترک جذب شده‌ایم، و گاهی به این عنوان که در مقام فرد عقب ایستاده‌ایم و آنچه را می‌گذرد مشاهد و نظاره می‌کنیم.۱۵

البته هایدگر هرلحظه ما را بر اساس شرایط خود در پس زمینه‌ای مشترک از عادات و ارتباطات می‌بیند، اما منکر امکان تغییر در فردیت انسان بسوی تکامل و تعالی نیست. آنچنان که افلاطون کلی را در خارج از جهان محسوسات تصور می‌کند که مصادیق، جزئی نامتکامل و مثالی از آن هستند. اندیشه امروزین و مدرن نیز نمی‌تواند منکر معنایی فراتر از آنچه در عالم مشاهدات حاضر است باشد. اگرچه متفکران پسامدرن سعی دارند با قراردادن همه چیز در حیطه عناصر زبانی، به معنازدایی از بسیاری از حقایق برسند. اما واقعیت این است که همین گریز آنان از قالب معنی هم در حیطه کلی جای خواهد گرفت که می‌توان به آن عنوان گریز انسانی از عادت و هنجار را داد.

سیر تکاملی که عطار برای دست‌یابی انسان از موقعیتی متزلزل و نااستوار به جایگاه اقتدار فردی و سپس موقعیت اقتدار جمعی و کلی ارائه می‌کند، از جهاتی ویژه و منحصر به فرد است.گرچه شاید گاهی مطلق‌نگرانه و تک‌بعدی متصور شود اما حقیقت این است که موجودی بنام هدهد که مسئولیت آگاهی‌بخشی و تعالی دیگران را به دوش می‌کشد یک فرد و یک اندیشه فردی نیست که با استناد به سخنان و دستورات و نظرگاه‌های او بتوان وی را متهم به همه‌چیز دانی و خودپرستی کرد. هدهد در حقیقت شکل متعالی معنویتی است که از جایگاهی فراتر از انسان-گرچه در موقعیتی پایین‌تر از حقیقت مطلق- سخن می‌گوید. مریدان هدهد و مرغان سرگشته برای دست‌یابی به آرامش و اطمینان نه از روی اجبار و سلطه بلکه با پیروی از مغناطیس و گرایش درون است که در سخنان هدهد حقیقت و تعالی را می‌یابند. خود هدهد نیز در مسیر هدفی مشترک با دیگر مرغان در حرکت است و در نتیجه خود پیشتاز و پرچمدار این مسیر پرخطر گردیده است.

دیگر ویژگی منطق‌الطیر عطار که پیش از این به آن اشاره رفت تفکیک شخصیت هریک از مرغان است. عطار یک راه‌حل کلی را برای همه‌طیور پیشنهاد نمی‌کند. او به تناسب خلق‌وخو، عادات و ذات درونی مرغان است که برای آنان دست به تدبیر و توضیح می‌زند. حکایات و تمثیل‌هایی که به تناسب سؤال هر مرغی ارائه می‌کند ویژه و منحصر به فرد است و با درایت و ریزبینی خاصی برای تدبر و تامل سؤال‌کننده انتخاب شده است. بنابراین می‌توانیم هوشمندی عطار را در تفکیک قائل شدن میان صفات و ذات اجزا مشاهده کنیم.آنچه امروزه بعنوان ظرافت هنر پسامدرن از آن یاد می‌شود چیزی نیست جز تشخص بخشیدن به هریک از عناصر و موجودات، و قدرت تاویل و تفسیر خلاق قائل شدن برای انسان‌ها، و ما در هنر عطار این حقیقت را به عینه مشاهده می‌‌کنیم. هنر دیگر عطار ایجاد موقعیتی نمایشی و اثرگذار در کل مجموعه منطق‌الطیر است. اگر چه اجماع مرغان و گفتگوی آنان نمونه‌هایی در ادبیات فارسی دارد که از جمله آنها می‌توان به کلیله‌ودمنه- باب البوم والغراب- و رساله اخوان‌الصفا و همچنین داستان مرغان احمدغزالی، رساله‌الطیر امام محمدغزالی و همچنین نوشته ابن‌سینا اشاره کرد. اما آنچه در منطق‌الطیر اتفاق می‌افتد طراحی داستان برای رسیدن به وضعیتی است که تصور آن درابتدا ناممکن بنظر می‌رسد یا لااقل انتهای آن شکل‌گیری یک حماسه را به نمایش می‌گذارد که خواسته یا ناخواسته موجبات نوعی تزکیه و تامل را فراهم خواهد نمود.

قرار گرفتن مرغان در جایگاهی که پیش از این با وام‌گرفتن از نظرگاه کارلوس کاستاندا به آن عنوان و جایگاه اقتدار جمعی را دادم، یک راهبرد فیزیکی و متافیزیکی را برای گشایشی در حیطه اضطراب و ناآرامی بشری پیشنهاد می‌کند. این راهبرد دست‌یابی به عقل‌جمعی و توافق هوشمندانه نفوس انسانی را در جایگاه سیاست و اجتماع بشری و در قلمرو فیزیکی مورد توجه قرار می‌دهد و از سوی دیگر نیز به معنایی فراتر از خود نااستوار اشاره دارد؛ جایگاهی که بشر امروز بیش از هر زمان دیگری آرزومند دست‌یابی به آن است و هر روز با پافشاری بر اشتباهات و نقاط ضعف خود از آن دورتر می‌شود. و در اول این جمع را تعقلی باید و هدهدی۰۰۰

پی‌نوشت‌ها:

۱- ناوال، کارلوس کاستاندا، ص۱۸
۲- فلاسفه بزرگ، برایان مگی، سترجمه عزت الله فولادوند، ص۱۸۲
۳- رساله سه اصل، به تصحیح حسین نصر
۴- فلاسفه بزرگ، برایان مگی، ترجمه عزت‌الله فولادوند، ص۱۶۲
۵- همان، ص ۱۷۴
۶- همان، ص ۲۲۶
۷- همان، ص۲۵۳
۸- تاریخ فلسفه غرب، برتراند راسل، ص۹۸۸
۹- دین و روان، ویلیام جیمز، مهدی قائنی، ص۱۱۱
۱۰- فلاسفه بزرگ، برایان مگی، ترجمه عزت‌الله فولادوند ص۳۱۸، پدیدارشناسی، ص۱۲۸
۱۱- ترجمه نهایه الحکمه، علامه طباطبایی، مقدمه
۱۲- رسائل ابن سینا، ترجمه ضیاءالدین دری، ص۱۲۸
۱۳- کی‌یرکگور، زندگی و آثار، فریتهوف براندات
۱۴- نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفه هست بودن، یحیی مهدوی، ص۱۴۰
۱۵- فلاسفه بزرگ، برایان مگی، ترجمه عزت‌الله فولادوند، ص۴۳۲

مقاله عباس الف
نقل ازسایت http://www.ido.ir/a.aspx?a=1383121302